به كابوسی بدل شد خواب
فروردین زمین پژمرده، سقف آسمان چركین زلال جویباران شهد زهرآگین «درختان اسكلت های بلورآجین» در این تقدیر خاموشی، در این بیداد نه برگ از برگ میجنبد، نه باد از باد
سواری نیست، مردی نیست، جنگی نیست حنایِ عاشقان را آب و رنگی نیست به دریاهای خون عزم نهنگی نیست خیال ماه را شوق پلنگی نیست خیال و عزم و عشق و جنگ رفت از یاد نه برگ از برگ میجنبد، نه باد از باد
نشان عمر را تنها نفس
مانده پرِ پرواز در كنج قفس مانده از آن باغِ پر از گل خار و خس مانده وز آن عشق اهورایی هوس مانده نه شوری مانده در شیرین، نه در فرهاد نه برگ از برگ میجنبد، نه باد از باد
چه تاریكند فرداهای بیرویا نشانِ ماه و عكس مهر ناپیدا در آن طوفان طاقتسوزِ بیپروا چه خواهد كرد با بیجامگان سرما؟ به فرداهای غمگینخاطرِ ناشاد نه برگ از برگ میجنبد، نه باد از باد
دل از كف رفت، اما آرزو باقیست به سینه داغ محرومی و مشتاقیست سرود وصل از ما نیست، الحاقیست به ساغر خونِ دل باید، كه غم ساقیست سرِ خمخانه و ساقی سلامت باد نه برگ از برگ میجنبد، نه باد از باد
پ. ن.:
نام شاعر محفوظ است(!)
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 15:13  توسط شفق
|
خسته برگشت به خانه زنِ هرجایی، باز تا شود همنفسِ
ساكتِ تنهایی باز باز هم روبهروی
آینهی كهنه نشست تا كند پاك ز
رخ رنگِ خودآرایی باز قطرهای اشك
به سیمای سپیدش غلتید خنده زد تلخ
كه: هان، گمشده! اینجایی باز؟ باز كبریت به
فانوس دلآشوبی زد بلكه سرگرم
شود با دلِ سودایی باز خسته از شهوتِ
دیوی كه تنش را كاوید مانده با بغض
و شب و گریه و شیدایی باز
... زار در بستر
هموارهی هقهقها خفت در دلش حسرتِ
یك نغمهی لالایی باز
پ. ن.:
نام شاعر محفوظ است(!)
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 20:3  توسط شفق
|