تبليغاتX
میم شفق

میم شفق

جستارهایی در شعر و ادبیات و فرهنگ

قمرالملوک وزیری


لینک فیلم مستند و زیبایی از زندگی بانو قمرالملوک وزیری همراه با گفتوگو با استاد تحویدی، استاد علیزاده، استاد همدانی و...

به تهیه کنندگی استاد صدیق تعریف

(حتما لذت می برید)


http://rapidshare.com/files/383763966/Ghamarolmolouk_Vaziri.rar


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:51  توسط شفق  | 

نه برگ از برگ می‌جنبد، نه باد از باد

/* /*]]>*/

پیش‌کش به جاودان‌یاد مهدی اخوان‌ثالث


به كابوسی بدل شد خواب فروردین
زمین پژمرده، سقف آسمان چركین
زلال جویباران شهد زهرآگین
«درختان اسكلت های بلورآجین»
در این تقدیر خاموشی، در این بیداد
نه برگ از برگ می‌جنبد، نه باد از باد


سواری نیست، مردی نیست، جنگی نیست
حنایِ عاشقان را آب و رنگی نیست
به دریاهای خون عزم نهنگی نیست
خیال ماه را شوق پلنگی نیست
خیال و عزم و عشق و جنگ رفت از یاد
نه برگ از برگ می‌جنبد، نه باد از باد

نشان عمر را تنها نفس مانده
پرِ پرواز در كنج قفس مانده
از آن باغِ پر از گل خار و خس مانده
وز آن عشق اهورایی هوس مانده
نه شوری مانده در شیرین، نه در فرهاد
نه برگ از برگ می‌جنبد، نه باد از باد

چه تاریكند فرداهای بی‌رویا
نشانِ ماه و عكس مهر ناپیدا
در آن طوفان طاقت‌سوزِ بی‌پروا
چه خواهد كرد با بی‌جامگان سرما؟
به فرداهای غمگین‌خاطرِ ناشاد
نه برگ از برگ می‌جنبد، نه باد از باد

 
دل از كف رفت، اما آرزو باقی‌ست
به سینه داغ محرومی و مشتاقی‌ست
سرود وصل از ما نیست، الحاقی‌ست
به ساغر خونِ دل باید، كه غم ساقی‌ست 
سرِ خمخانه و ساقی سلامت باد
نه برگ از برگ می‌جنبد، نه باد از باد


پ. ن.: نام شاعر محفوظ است(!)


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 15:13  توسط شفق  | 

هر وقت روی یک سنگ سیمانی گلاب می پاشند، کسی برای همیشه خسته شده است

برای استاد فرزانه ام حضرت محمد ایوبی که برای همیشه خسته شده است




مثل اسکیموها

که کهنسالان را

دور از دهکده

تنها
می گذارند تا تن خسته شان
طعمه گرگان بشود،
 
در زمستان کهنسالی
 
وانهادند تو را....

مرگ در چشم تو زل زد
و تو
-
مانند همیشه مغرور  -
در چشمانش خیره شدی...

ناگهان
آسمان
تیره و طوفانی شد
برف  یکدست سپید

ارغوانی شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 9:23  توسط شفق  | 

زنِ هرجایی!

 

خسته برگشت به خانه زنِ هرجایی، باز
تا شود هم‌نفسِ ساكتِ تنهایی باز
باز هم رو‌به‌روی آینه‌ی كهنه نشست
تا كند پاك ز رخ رنگِ خودآرایی باز
قطره‌ای اشك به سیمای سپیدش غلتید
خنده زد تلخ كه: هان، گم‌شده! این‌جایی باز؟
باز كبریت به فانوس دل‌آشوبی زد
بلكه سرگرم شود با دلِ سودایی باز
خسته از شهوتِ دیوی كه تنش را كاوید
مانده با بغض و شب و گریه و شیدایی باز
...
زار در بستر همواره‌ی هق‌هق‌ها خفت
در دلش حسرتِ یك نغمه‌ی لالایی باز

 

پ. ن.: نام شاعر محفوظ است(!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 20:3  توسط شفق  | 

درباره ی شاهنامه به روایت جنیدی


بخش نخست پاسخ درازدامن و گزافه وار شخصی موسوم به حیدری بر نقد بنده را از اینجا بخوانید.


بخش دوم پاسخ درازدامن و گزافه وار شخصی موسوم به حیدری بر نقد بنده را از اینجا بخوانید.


پاسخ آقای پور اسماعیل به حیدری را از اینجا بخوانید.


پاسخ من به حیدری را هم از اینجا بخوانید.


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 14:54  توسط شفق  | 

فاجعه‌ای در شاهنامه‌پژوهی

نوشتار نگارنده در نقد ویرایش فریدون جنیدی از شاهنامه‌ی فردوسی را در روزنامک بخوانید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 20:58  توسط شفق  | 

شاهنامه پژوهی


نوشته ی نگارنده را در بازنمود یادگارهای دانشمند پارسی گوی و پارسی جوی و پارسی خوی، دکتر کزازی، در روزنامک بخوانید.


+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 20:0  توسط شفق  | 

ملوان عاشق


اين جا همه چيز معمولي است

نه زير پايم موج بر مي دارد

نه با نهنگي چشم در چشم مي شوم

بادبان افراشته ام در شن

هر از گاه

دريايي از دور نمايان مي شود

نزديك كه مي شوم

شن ها دستم مي اندازند

گير افتاده ام در جزيره اي

كه دورش را كوير گرفته

دلم براي عروس هاي دريايي تنگ شده است

 

من

ملواني عاشقم

كه سر به بيابان گذاشته ام.


پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 13:39  توسط شفق  | 

ویرایش گران شاهنامه


نوشته ی نگارنده را با برنام ویرایش گران شاهنامه در روزنامک بخوانید.


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 2:8  توسط شفق  | 

چکادی بلند در شاهنامه پژوهی


نوشته ی نگارنده در بازنمود کتاب فردوسی، نوشته ی استاد ریاحی را در روزنامک بخوانید.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 14:18  توسط شفق  | 

... قهوه ای است! (اندکی طنز)

 

زلف مشکی، چشم آبی، خال خوبان قهوه ای است

پس به این ترتیب گاهی حال انسان قهوه ای ست

 

قهوه ای شد عینک و کفش و کلاه و کیف تو

پس یقین دارم مد امروز ایران قهوه ای است

 

بسکه فنجان بر سر مردان به نامردی شکست

رنگ و روی بعضی از این زن ذلیلان قهوه ای است

 

شهر رفسنجان که سی سال است مغز پسته ای است

در کنارش زاهدان مانند کرمان قهوه ای است

 

شد سراپایش گلی از بسکه در چاه اوفتاد

یوسف گم گشته چون آید به کنعان قهوه ای است

 

بخت بعضی ها سپید و بخت خیلی ها سیاه

بخت ما در این میان اما، کماکان قهوه ای ست

 

پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 21:58  توسط شفق  | 

چند رباعی


در حيرتم از اين ‌همه تعجيل شما
از اين‌ همه صبر و طول و تفصيل شما
ما خير نديده ‌ايم از سال قديم
اين سال جديد نيز تحويل شما

زمين بي تو پريشان است اي عشق
زمان مبهوت و حيران است اي عشق
به جان شعرهاي ناب سعدي
جهان با تو گلستان است اي عشق

 

چون با نفست بهار مي‌آميزد
گُل گُل ز طنين سخنت مي‌ريزد
دانم كه اگر صبح برد نام ترا
خورشيد به احترام بر مي‌خيزد

دريا نمي از ديده ی باراني توست
مه جلوه‌اي از چهره ی روحاني توست
در پرده ی جان عاشقان افتاده ا‌ست
نقشي كه در آيينه ی پيشاني توست

 

با آن كه دل رميده بي‌اقبال است
از ياد تو شرح سينه مالامال است
از بام تو چشم بر نمي ‌گردانيم
اين رسم كبوتران خونين ‌بال است

 

روزي كه تو را تراش مي ‌كرد خدا
نقشي ز خودش تلاش مي ‌كرد خدا
چون كار به چشم هاي زيبايت شد
سر دل خويش فاش مي ‌كرد خدا

 

خشم تو به شيريني خواب است مرا
چشم تو ضريح آفتاب است مرا
با اين‌ همه هر چه بيشتر مي‌نگرم
درك تو سؤال بي جواب است مرا

 

مي ‌آمدي و تو را نشان مي‌ دادند
دل را به دم گرم تو جان مي‌ دادند
مي‌ رفتي و مي ‌وزيد بر دشت نسيم
گل ها همگي دست تكان مي ‌دادند

 

اي كاش هميشه باغ و برگت باشم
قرباني توفان و تگرگت باشم
هر روز و شب از خدا فقط مي ‌خواهم
در بازي عشق پيش مرگت باشم

 

دنيا در دست خواب گردان ها بود
صحرا مسخ سراب‌ گردان ها بود
مشتي تخمه دهانشان را بسته‌ است
اين قصه ی آفتاب گردان ها بود

 

درد دل من چيست‌؟ خدا مي ‌داند
در سينه ی من كيست‌؟ خدا مي ‌داند
اين ‌قدر بدانيد كه يك شب ديدم
اين دل دل من نيست‌، خدا مي ‌داند!

 

شب بود و رخ شما از آيينه گذشت
گويي كه تمام ما از آيينه گذشت
ناگاه دلم ز سينه فرياد كشيد
اي واي‌! خدا، خدا از آيينه گذشت

 

زيباست‌، ز شور و عاطفه لبريز است
پر نقش و نگار و خاطره ‌انگيز است
مجموعه‌ اي از تمام ناممكن هاست
يعني كه بهار عاشقان، پاييز است

 

بی ‌تاب ‌تر از جان پریشان در تب
بی‌ خواب ‌تر از گردش هذیان بر لب
بی رویت روی او بلاتکلیفم
مثل گل آفتاب گردان در شب

 

ما وارث يك پيرهن سوخته ‌ايم
خاكستري از يك چمن سوخته ‌ايم
اين تهمت زندگي ‌است بر ما زده ‌اند
ما آش نخورده، دهن سوخته ‌ايم


اين دل كه شهيد دوستت دارم توست
تنها به اميد دوستت دارم توست
باران كه به روي شعر من مي ‌بارد
اجراي جديد دوستت دارم توست

از پيش خودت به چاه ما را نفرست
با اين سر بي كلاه ما را نفرست
لطفي كن و زود كار را يك سره كن
دنبال نخود سياه ما را نفرست

پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 11:9  توسط شفق  | 

به بهانه ی بهار


ای گل ! بهار منتظرت چند مانده است؟!

چیزی مگر به آخر اسفند مانده است؟!

 

در سینه ام غمی است به سنگینی جهان

برفی که روی شانه ی الوند مانده است

 

شیرینی لبان تو چون شعر فارسی

بعد از تو سال ها به سمرقند مانده است

 

غم نامه ای بزرگ که در آن تهمتنی ـ

مغموم ـ بر جنازه ی فرزند مانده است ...


پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 13:54  توسط شفق  | 

عاقبت سرو و صنوبر


غم گندم، خطر «باز»؛ كبوتر این است
كم ترین دردسر داشتن پر این است!

دام را دید كبوتر ولی از وحشت باز
با خودش گفت: فرود آی كه بهتر این است!

گرچه از پشت زدن رسم جوان مردان نیست
غم نداریم اگر خصلت خنجر این است!

اولین درس پیمبر شدنش بود، عجب
یوسف آموخت ته چاه: برادر این است!

معنی تخته ی توفان زده در ساحل چیست؟
- آخر كشتی در موج شناور این است!

شعله آهسته به خاكستر حیرت زده گفت:غم نخور عاقبت سرو و صنوبر این است!


پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 20:29  توسط شفق  | 

... چشمت


كفر است و غزل آیه ی شیطانی چشمت
ای كفر غزل مست مسلمانی چشمت

دل مست عراقی غزل های نگاهت
جان شیفته ی سبك خراسانی چشمت

دم ساز لبت رودكی شوق بخارا است
ای شاه جهان بی سر و سامانی چشمت

پر شروه ترین فایز شب های جنوبم
زندانی خاقانی شروانی چشمت

عطار نشابوری گلهای بهشتی است
قانون شفای مژه درمانی چشمت

گم می شود استوره ی غم های تهمتن
در خاطره ی سبز سمنگانی چشمت

جمع اند مضامین پریشانی و تردید
دركوچه ی خیام پشیمانی چشمت

شیرینی فرهاد بخارای خیالی
بلخ است سمرقند غزل خوانی چشمت...


پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)


+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 23:55  توسط شفق  |